تبليغاتX
از روي سادگيهام





















از روي سادگيهام

عاشقي در خط پايان مانده است

 

صبر کردن دردناک است!!!

و

فراموش کردن دردناک تر

ولی

دردناکتر از همه این است که  ندانی باید صبر کنی یا فراموش...

 

رفقا این گفته به خاطر بسپارید

شاید روزی به این حرف رسیدید

من که

وقتی تنها ماندم

دریافتم قصه مادر بزرگم  راست بود

همیشه یکی بود و یکی نبود

ولی هیچ گاه نفهمیدم که او کی بود و کی نبود

با من بود با من نبود

دوستم داشت و آزوی مرگم  را میکشید

افسوس که من همیشه همه وقت او را ...

سالار ببخشید ولی

لبخندت
به اتشم می کشد
قاه قاهت
به مرگ...
هیچ شعری نمانده من چگونه گویم : شاعرم
وقتی نمی توانم از (( تو ))٫
از تو که بر دلم جا مانده ای ....
سخن بگویم

 *********************************

اصلا

من از تمام تیر چراغ برقهای شهر ....

من از تمام شبهای بارانی ...

و از تمام ((توی)) ناتمام خود...

کمی کینه دارم....

ولی تو خوب می دانی، کینه ام عاشقانه است

تمام من٬ تمام ذرات من.....
تو نمی شود......
کجا گم کرده ام تو را؟!

***********************************

تا به من بدی میکنی تازه یادم می آید که هنوز عاشقتم

تا مرا زجر میدهی تازه یادم میآید که هنوز تو سالار من هستی

ولی نمیدانم چرا

تازگیها زیاد دوستت ندارم

به خودم میگویم که چاق شدی

بیا که حالا نوبت بدی کردنت به من است

******************************************

اصلا گور بابای دیگران

به من چه که چه میخواهند فکر کنند

من همینم

من حسینم

من خسروی ام

من همانی ام که خودم که نه ولی شاید (( خیلی ها  دوست دارند))

(( راحت شدم از آن همه واژه که مرا می آزرد ))

ولی چه فایده

بازهم فکر تو نمیگذارد

حالا

من مانده ام  و آب نبات هایی

که شیرین نمی کند

دهان لحظه هایم را بــــــــی تو !

********************************

سوختم ... آنقدر كه عشقت بي ريا  آرامم  كرد ...

دلم مي خواست آنقدر بلند گريه

کنم كه تمام كوچه هاي پاييزي از خواب بيدار شوند . 

آن روز فهميدم كه عشق نرم است و مي تواند بر هر سختي غلبه كند .

مثل مهربانيهایم  ؛ بدیهایت... 

تو پائـــــيزي ترين اتفاقم بودي ..........

 ************************************

 

فرهاد شجاع 

یه روز توی کتابش خواندم که:این همه آسمان در پنجره جا نمی شود...راست می گوید 

میگوید: حتی اگر باد را به انگشت نگاری ببرند ،رد بوسه ات را پیدا نمی کنند... بازم راست می گوید.

از اون وروجک هاست. بااو می خونم،پا به پای هم

او میگوید و من می خوانم ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

تا هفتاد و هفت سالگی مردانگیهایم تو را خواهم برد به دور دست های زنانگی ...

به آنجایی که مردان سرود احتیاج من و تو را می خوانند...

یک لحظه با من شو...برای یک ثانیه هم که شده به کنارم بیا... تا با هآی نفس هایت، زنانه بیاندیشم .آنگاه که من به قدرت زنانگی ات سر شارم

****************************

هی هی هی هی

يه روز يكي بهم گفت:حسین  تو اين دنيا همهء آدم ها بد نيستن.

همه رو به چشم آدم هاي بدو  دو  رو نگاه نكن همه شيطان صفت نيستن.

خدا تو زمين فرشته هم گذاشته.اما اين فرشته ها بال ندارن.تا يه وقت مردم اذيتشون نكنن…

هرچند كه تو دوران ِ منو تو اين فرشته ها تعدادشون كم شده اما هستن

صبر كن به وقتش مي ياد كمكت

اون روز من فقط يه خنده ايي به اون دوست زدم و گفتم:برو دلت خوش ِ ها…

هی هی هی هی

*******************************

به احترام غزلهایتان غزل بستم

هزار توبه خریدم ٬ هزار بشکستم

نه سعدی ام و نه حافظ ٬ نه مولوی  نه رهی

نه آنچنان که غزل خوده ام غزل مستم

 

اصلا بگذید از این حرفهای واهی

در کوچه عشق ، عاشقي کمرنگ است


حرف دل عاشقان ، چه رنگارنگ است


وقتي که ريا روي محبت باشد


انگار تمام قلب ها از سنگ است

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت20:51توسط حسین | |

ای کش نمی آمدی

آمدنت را منتظر نبودم ٬٬٬ مهمان نا خوانده اي بودي ...!!!...

هیچ گاه انسان  اینگونه انتظار نیامدن را  نکشید.

امیر راست میگفت که من حیوانم...

من حیوانم اما باز هم

کاش نمي آمدي

کاش نمي آمدي و لحظه هاي تنهاي من با هم بودن را احساس نمي کردند .

 

من از صدای تو بیزارم

اصلا كاش نبودي و من هم...

كاش در خواب هم نميديدمت

اي زيبا ترين زشت دنيا !!!

كاش مرده بودي و مرده بودم

وقتی فهمیدم می آیی انگار خبر مرگم را گفتن

نیامدنت یک درد و آمدنت هزار درد

این روزها دوست دارم که گورت را در ذهنم گم کنی.

من امشب از هر نفس کشیدن بیزارم !

از هر زنده شدن

ازهر درد سپردن

از تکرار واژه ها بیزارم !

ای خالق مصیبت من

ای خالق خاک من

ایا دردی داری که بشنوی صدای مرا ؟

ایا تو می خوانی شعرهای سیاه مرا ؟

اصلا تو از من چه میخواهی

تو از من چه می دانی

لحظه ای طعم مرا چشیده ای که دردم را بدانی ؟

**************************************

مرا با شما کاری نیست ای خاطرات

بیش از اینم مرا به نیش نکشید

به خدا خسته شده ام از بس ای شعر را خواندم...

آخر تا به کی

چرا هیچ وقت نمیخواهی بفهمی که

دیگر از حال و هوای تو بدم آمده است

از دل بی سر و پای تو بدم آمده است

در اینجا از امروز تا همیشه

دیگر کسی به عشق سلام نمی گوید

افسوس که باید به تو حق بدهم که نفهمی  ٬٬٬ اینها همه تقصیر من بود

اینجا کسی مرده است...

من... و ...

***********************************

ای بابا پیش تر گفتم که ای کاش نبودی

تا اینگونه آمدنت مرا رنج ندهد

هنوز هم ناله میکنم که

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است

مرا در اوج مي‌خواهي تماشا كن، تماشا كن

دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن

در اين دنيا كه حتي ابر نمي‌گريد به حال ما

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

چه میگویم

بی خیال

هرچه میگویم خوش میگویم

اصلا میگویم

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند


 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت22:29توسط حسین | |

علي،،،، محمد ،،،، حسن،،،،،،

چرا هيچ وقت درست نامم را ياد نگرفتي

چرا فكرمي كنم حتي اگر بخواهم طعم عطرت را داشته باشم تو آن را هم از من مي گيري ؟

چرا بودن و حضور تو به معنای نو شدن تمام بودنهایم نیست؟

به بودن بیشمار اینهمه نقطه فکر کن،... من را در کدام سطر خواباندی که نگاه

کردن به آن جز درد و دلتنگي و اشك برايت نمي گذارد؟؟

نقطه ی پایان کدام حرف تو بودم که هیچ وقت گلی در کنارت نبودم؟

از اینهمه نقطه که آغاز و سلام تمام بهاری های زندگی بودند،تو مرا در کدام

خط نشاندی که حتي نقطه هاي اسمم  هم مرا به يادت نياورد ؟؟؟!

چرا مرا همیشه در پایان هر سطری نوشتي و آغاز هیچ جمله ای با من شروع نشد؟

من پایان اولین تپـــــش تو بودم  ... ؟؟؟؟؟

اما حالا فکر می کنم هیچوقت آغازت نبودم و همیشه یک جایی در خاطراتت خط خورده ام.

مدتهاست از من خسته شدي ؛ آنقدر زياد كه تنهائي ابدي برايم  خواستي ......... ؟!

من قرن ها تنها بوده ام ؛ من را از چه مي ترساني  ؟؟؟!

 

****************************

اين روزها بيشتر از قبل ميترسم

باور ميكني سالار

ميترسم اگر ننويسم

ديگر با من بودن را نخواهي ، آرزو كرد ...  

ديگر اشك هايت – كه چقدر دوستشان دارم – سهم حرف هاي من نشوند . 

نمي دانم چرا ترسيدم ...

بيا براي نيامدن ها دل بسوزانيم و حسرت نبودن ها را نخوريم . بيا از خنده هايي بگوييم

كه اشك را نمي فهمند و اشك هايي بريزيم كه سرشار از خنده باشند .

و اشك يار هميشگي من در خلوتم

كماكان اين بيت را ميخوانم

گريه نميكنم نه اينكه سنگم        گريه غرورمو به هم ميزنه

مــرد براي هضم دلتـنگيهاش       گــريه نميـكنه قـدم ميزنه

بيا به دستهاي هم مجال گرم شدن بدهيم ، بيا به گوشه ي يك شب ساكت و آرام اعتماد كنيم

 

*****************************************

هنوز هم نميدانم كه از من متنفري

يا كه هنوز دوستم نداري

ولي باور كن

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است ، بی نهایت ! 

در این روزهای پراز شلوغ و هیاهو ، 

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده ؛ عزیز تمام عیار من !

من هر روز به تو و دستهای نجیبت فکر می کنم  

و

هر روز تکرار می شود در من مهربانی هایت ... 

بگذریم از این سطرهای همیشه

بگذریم از این همه " دوستت دارم " هایی که تلنبار شده اند در دهانم

بگذریم از این حسرت

بگذریــــــم ...

بگذار دانه های اشک آواز بخوانند در چشم هایم !!!

 

 ***********************************

حالا  

من مانده ام  و آب نبات هایی

که شیرین نمی کند  

دهان لحظه هایم را بــــــــی تو ! 

باور نمی کنم بی دلیل دوباره تنهـــــا شده ام ....

 هیچ کس حق ندارد به من بگوید که از تنهایی می ترسم

 من سالهاست در گوشه ی قلب تو به تنهایی خو کرده ام ....

  هنوز هم دوستت دارم **

 

 باور مي كني اگر آسمانت بي ستاره باشد از ستاره ي چشمانم به تو مي بخشم ؟؟

 *******************************

 

هنوز هم به معصوميت بچه گانه ام مي خندي ؟؟

 و سردي دستت را به گونه ي تبدارم  مي بخشي ؟؟

هنوز هم دلت با هرم نفسهاي ترسيده ام تــَرَك بر مي دارد ؟؟

 

حالا من مانده ام و شعر نگاه تو ...

 كه بارها بيتي از آن نوشتي و رد اشكهايت را لمس كردم

راستي شعرهايم نه....

شعرهايت ثبت شدند

تا دوستان نگويند و نخندند به دزدي هاي من

من هر روز شعرهايم را از چشمان تو مي دزديدم

مي ترسم .....

 مي ترسم روزي مجبور شويم هم را بين " كاش " هايمان رها كنيم ....

مي ترسم روزي با اشكهايم ، چشمهاي  هميشه غمگين و مهربانت را بدرقه كنم ....

نمي دانم  مي توانم دوام بياورم يا ........... نه   ؟؟

 

 *************************************

پرسيدي : " دوستم داري ؟ "

مثل بچه ها به بچگي ات لبخند زدم ! تو برايم دو بيتي ها را غزل مي خواندي و من از

قصيده ي گامهاي تو ترانه ي زندگي ام را ساختم ؛ مگر نه اينكه زندگي ام شدي ؟؟؟

دوبيتي هايت گاهي رديف و قافيه نداشت اما براي دل كوچك و تنهاي من ،

شعري زيبا بود .

سپيدهاي غزل وار ، سپيدهاي قشنگ

سـپـيـدهـاي خداحافـظـي ولــي دلـتـنگ

ســپـيـده مـيـرود امــا سـپـيـد مــيگويــم

سـپـيـده هـا زيـبـا و سـپـيـده ها دلـسنگ

يا

سـپـیـده بود كه شـهنـامه در بـغل می رفت

حماسه ای كه به خونخواهی غزل می رفت

 

 وابستگي ام رابه تو با بغــض باور كردم ...

پرسيدم :" مي خواهي يكي از ستاره هاي چشمانم را به تو بدهم ؟؟! "

خنديدي و برق چشمانت يادم ماند ...

من برايت ستاره هايي را مي خواستم كه بوي اشك هايم را مي داد .

براي تو خنده هايم را نوشتم . از خورشيد سايه خريدم و از تنپوش اقاقيا براي چشمانت

شعر ساختم و تك تك ياسها را نورباران كردم .

من براي تو از واژه  واژه ي دلم نوشتم  و سايه روشن بوي تنت را نفس كشيدم .

خودم را به غروب تبعيد كردم  تا در چشمهاي تو طلوع كنم ...

 

 

 بي خيال نوشتن !

 بي خيال نوشتن !

 بي خيال تو ... !  بي خيال توي بي خيال !

 ... 

عزيــــــــزم

هيچ اتفاقي نمي افتد !

همان طور كه تا به امروز نيفتاده است

اگر من بي خيال تو بشوم ، 

اگر تو خودت را از من دريغ كني ،    

اگر من به دريغ كردن هاي تو لج كنم  

و 

 بي خيالت شوم و بي تفاوت ( حتي در ظاهر ! ) ؛ 

اگر ... اگر ... و اگر هزار تا اگر ديگر جا خوش كنند در زندگي مان ، 

هيچ اتفاقي نمي افتد براي تك درخت حياط 

كه به عطسه هاي پاييزي ام حساس شده !  و يك دانه ميوه هم نمي دهد !!

فقط ................

فقط من پژمرده مي شوم در اتاق كوچكم  

فقط تو فرسوده مي شوي در .......... 

فقط نامنتظرتر از دوست داشتن من ، مرگ سلام مي كند به يك لحظه ! 

فقط در قرن هاي آينده 

يك حسرت در دل تو  و يك داغ در دل من مي ماند تا هزار بار به دنيا آمدن و رفتن مان !

 ********************************

 

تو كه مي داني من  90  تا دوستت دارم ! 

تو كه مي داني من هم تو را ترجيح داده ام به .............................

بگذريم !

تو كه مي داني ؟!

Come On !

پس حرف حساب بهانـــــه هايت چيست ؟! 

???what

نمي دانم شايد هم حقيقتي باشد كه تازه يادت آمده ؟؟ اما من به اشتباه اسم بهانه

رويش گذاشته ام ؟؟!  نه ؟

*****************************

من كه بارها و بارها حق را به تو دادم . ندادم ؟؟؟؟

 اگر روزي بفهمم با بودن من ، چيزي ؛ مخصوصا ً كسي را از دست داده يا مي دهي

 ببخش اما من ....... ديگر نمي خواهم  لحظه هاي تنهائي ام را با تو قسمت كنم .

************************

بگذريم عزيزم

سلام مرا به روزهاي ترديدت برسان ! 

گونه ي خوش طعم بهانه هايت را هم ببوس ! 

لج بازي هاي من هم سلام بلند بلند مي رسانند !!

 

*****************************************

نميدانم كه از امروز دلم برایت تنگ شده

يا از ديدن پيام ديشبت

ولي چيزي كه معلوم است

دوستت دارم ،،،،،، تو را به خدا كسي نفهمد

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت15:10توسط حسین | |

س پ ی د

یا

س ی ا ه

می نویسم و شما نخوانید : گریه کرده ام انگار ،از چهار گذشته است انگار این

 نیمه شب لعنتی ِ سنگینی که شکل تمام نیمه شبهای دیگر و تمام ِ ...

 آتش گذاشته اند توی این موسیقی :

 می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید        می سوزم و می سازم ، پروانه چنین باید

*********************

من می نویسم و شما نخوانید که این گریه قدیمی است ! این شبها رد پایم هر کجا

جا می ماند که بنویسم وشما نخوانید ... ! این کبریت را که بزنم حتما ً چندمی ست .

********************

می نویسم وشما نخوانید که اینجا بهار نیست ، هیچوقت بهار

نبوده است . خط به خط حیرانیهایم را به نظاره نشتسته است این شب ِ رند ،

 این سالهای در بدر ... و سه نقطه های من عالمی ست که شما نمی دانید .

********************

یا بوده ام اینجا و گریه کرده ام یا هرگز نبوده ام

و انگار که هیچ وقت نبوده ام . خط به خط همه را نوشته ام که شما نخوانید رفقـا ...

 غزل پشت غزل ،شعر پشت شعر ، ترانه پشت ترانه ، گریه پشت گریه ...

********************

می نویسم و می روم همینطور و معلوم نیست کجا خواهم بود در سطر بعد .

اشک نمی گذارد ببینم رفیق ! که برای تو می نویسم با این نفسهای سنگین پشت سر هم ...

امشب از اون شبایه که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم

******************

 سطر به سطر و قدم به قدم گم می شوم توی متن این شب گمشده که معلوم نیست

کجای زمان است . من می نویسم و شما نبینید !! که گریه رهایم نمی کند .

 راه می روم و می خوانم شعری را که بچه تر ی هایم نوشته بودم :

پس مینویسم

 

گیومه باز ( که این طراحی از  بزرگ مردی بنام  محمد  هست )

 

یک نفر

یک نفر سر در گریبان مانده است 

عاشقی در خط پایان مانده است

پیکر سبز درخت نارون

در غروبی سرد و عریان مانده است

***************

 ساعت از چند گذشته است را نمی دانم ، فقط می دانم که بر گشته ام و چای دم کرده ام

 تنهای تنها ، بیا که لیوانهای چای من خالی از لطف نیست .

********************

شاید اگر فکرت بگذارد بخوابم بهتر باشد

البته اگر فکرت بگذارد

همین که چشمهایم را روی هم میگذارم

ناخود آگاه

دیگر  از حال و هوای تو بدم آمده است

از دل بی سر پای تو بدم آمده است

تلفن سخت پریشان سکوت من و توست

دیگر از طعم صدای تو بدم آمده است

چشم تو آیینه داری که بلد نیست برو

از تو آیینه های تو بدم آمده است

خسته ام از تو  و از زندگی باور کن

دیگر از حال و هوای تو بدم آمده است

************

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت23:15توسط حسین | |

 

وقتي تو نيستي ،

نه هستهاي ما چونان كه بايدند ،

نه بايدها .

مثل هميشه  آخر حرفم  و  حرف آخرم  را با بغض مي خورم

عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم

باشد براي روز مبادا

اما در صفخه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد

 

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

 

اما كسي چه ميداند

شايد امروز نيز روز مبادا باشد

وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند

نه بايدها

هر روز بي تو روز مباداست

 

آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند

آيينه ها كه دعوت ديدارند

 

ديدارهاي كوتاه و از پشت هفت ديوار

ديوارهاي صاف

ديوارهاي شيشه اي شفاف

ديوارهاي تو

ديوارهاي من

ديوارهاي فاصله بسيارند

 

آه ديوارهاي تو همه آيينه اند

آيينه هاي من همه ديوار

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت20:25توسط حسین | |

 

 

سلام به همه دوستان بزرگوارم

با عرض پوزش

از همه دوستاني كه من وشعر هايم رو در اين مدت تحمل كردن سپاسگذارم

 عذر خواهي ويژه اي از آقايان فلاح  و مهدي زاده

و خانمها : موسوي - حیات بخش - هوشياري - اميرپور دارم

با اين حالت خوشحالم

ما كار خويش را به خدا واگذاشتيم

در دل به غير تخم توكل نكاشتيم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت0:15توسط حسین | |

 مثل شعري كه امروز هم نمي‌آيد
بيهوده انتظار مي‌كشم
نمي‌آيي و
اين چاي
بي تو سردش مي‌شود ...


حالا که رفته ای

حسابی که هوا را بی من نفس کشیدی

سر دو راهی که رسیدی

به چپ برو

به جهنم ختم می شود !

 
 
لباست را جا گذاشتی
با چند خرده ی ریز

در جیب هایش !
قلبم را بردی
با تمام دریچه های پیچ در پیچش ....

 
 
وقتي كه مي رفتي، بهار بود
تابستان كه نيامدي، پاييز شد
پاييز كه برنگشتي، پاييز ماند
زمستان كه نيايي، پاييز مي ماند
تو را به دل پاييزي ات
فصلها را
به هم نريز

 
 
به خدا نمی سپارمت

راه خانه اش را خودش هم گم می کند

از بس کوچه پس کوچه دارد

 
 
این خاصیت زمین است

که ما

که تبار رانده شدگان باشیم

به پر و پای هم بپیچیم و

فرض کنیم عاشقیم !

 
 
عشق و عاشقی های ما تا ثریا کج و کوله رفت

تا مافوق ثریا هم که کج برود

هیچ امیدی به معجزه نیست

معماری که تو باشی

جز این باشد عجیب است !

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت0:16توسط حسین | |

 

 

بیهوده زخم زبان می زنی
دل من نمی شکند
جای دل قبلی ام که از دستت افتاد را
این یکی گرفت
نشکن
اما ارزان تر


گاهی زینت حرفهایم را بر میدارم تا ساده تر شود ... 

خالص ترش میکنم بی هیچ چرب زبانی .... باز هم اضافات را بر می دارم  ...

 آنگاه سکوت میشود ...

                   

تازه میفهمم  تو همیشه خالصانه با من حرف زدی !!!

 


یقه ی آسمان را ول کن
خدا که کاره ای نبود
ما از ما بودن ترسیدیم


دنیا شروع کرده به لنگیدن
از روزی که شصتش خبر دار شده
دلت نمی خواهد
دوستت داشته باشم


دوریم و
دوست نیستیم
نزدیک تر بیا
آن دورها که ایستاده ای
چه بخواهی چه نخواهی
دلتنگ میشوم
آن دورها که ایستاده ای
تنم دی ماه است
تبم بالا


از عرش به فرش افتادن
حقیقت دارد
حقیقت دارد که همیشه در
روی یک پاشنه نمی چرخد
و از همه بدتر این که
صبر خدا
متاسفانه خیلی زیاد است


جهان
کاردستی نیمه ی کاره ی کودکی ست
که همیشه ی خدا
قیچی را به چسب
ترجیح داده است

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت16:37توسط حسین | |

 
 

اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست

نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

 

آنــــقدر تـــنــهايم كه حــتي دردهـــايم

ديــــگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

 

حتي نــفــس‌هاي مـــرا از مـــن گــرفـتند

من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

 

دنــــياي مـــرمـــوزي‌سـت مـا بـايد بـدانــيـم

كه هــيــچ‌كـس اينجا براي هيچ‌كس نيست

 

بايد خــدا هم با خـودش روراست باشــد

وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

 

من مــي‌روم هـر چـنـد مـي‌دانم كه ديگر

پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست

زنده ياد : نجمه زارع

 

دوبـــاره حـــرف دلم در گـــلوی لعنتی است

تـــــمــام تــــرسم از این آبروی لعنتی است

 

شــبـــی مـــی‌آیم و دل می‌زنم به دریــــاها

و ایـــن بـــزرگــتــرین آرزوی لـــعنتی اسـت

 

زمین چه می‌شود ... آه ای خدای جاودگر!

بگو چه در پـــی این کهــنه‌گوی لعـنتی است

 

زمان به صلح و صفا ختم می‌شود، هرچند

زمین پــر از بشــر تندخــوی لعــنـتی است

 

چــگــونــه سنگ شــوم تـــــــا مــرا تــرک نــزنـنـد

که هرچه سنگ در این سمت‌وسوی لعنتی است ...

 

چگــونه ســنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی

همیشه در دل من های و هوی لعنتی است

 

به خـــود می‌آیم از آهــنــگ‌های تــند نـــوار

که باز حاکی از «I love you» لعنتی است

 

بس اســــت! شــعـــر مــرا نــاتمام بگذارید

زمــــــــان، زمـانه‌ی این آبروی لعنتی است

زنده ياد : نجمه زارع

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت19:17توسط حسین | |

چی بنویسم

از کجا بنویسم

بهتره از ۲۶/۱۲ شروع کنم

*********

راستش هنوز نمی دانم سالگرد تولد٬
یک رخداد شیرین است یا تلخ.

شیرینی اش از خودش است یا
کیک را می برند که تلخی اش را بگیرد!

چه می دانم!

شاید هم دیشلمه‌ی محبوب خودمان است.
چای تلخ با قند شیرین!

*********

امروز روز تولدم

تسلیت !!!!! یا تبریک ؟؟؟؟

تسلیت بر آرزویی که مدفون گشت

و تبریک بر آرزویی که شکوفا شد

**************

نمیدونم کلا آدم خوشبختی هستم یا بد بخت

فقط اینو  میدونم که باید شاکر باشم

یعنی هیچ وقت ( حتی در بدترین حالت هم ) نباید گله کنم

آقا زندگی سخته.... زیباییش هم به سختیشه

ما هم آدم مراحل سخت

****

و اما از همه چیز مهمتر نوروزه

نمیدونم چرا ولی خیلی دوسش دارم

دلیل نداره

نوروزه ٬٬٬٬٬ اصلا بهش افتخار میکنم

نمیدونم

اما امرروز عوض شده بودم

آقا اومده بود تو دلم

خوش به حالم

آقا خیلی بزرگه

خیلی مرده

آقا ٬٬ کاش که همسایه ما میشدی

مایه آسایش ما میشدی

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

تعجبم تو این بود که من زیاد آدم مذهبی  نیستم یا بهتر

من آدم خوبی نیستم

ولی خوشحالم ٬٬٬٬٬ اینم نمیدونم

****

نوروز رو به همه ایرانی های عزیز مخصوصا بچه های پادیان تبریک میگم

ولی نمیدونم چرا دوستان پادیانی کم لطف شدن

انگار دیگه کسی ٬ کسی رو دوست نداره یا دیگه دوست ندارن

بی خیال دارم اراجیف میگم

پادیانی ها واسه من یکی مقدسن

دوستشان دارم زیاد

دلیل این یکی هم نمیدونم

**********

دوست دارم دارم شعر بگم

شعر هم میگم

ولی

اینم یه جورشه دیگه

باز هم رسید عیدو انبوه تازگیها

شاعر قلم در دست ٬ از روی سادگیها

شاعر که پیر تر شد ٬ شاید دلیرتر شد

شاعر همیشه در جنگ ٬ با کار و کاسبی ها

***********

میدونی چیه

دیگر کسی ساده نمی نویسد

 ساده نمی گوید

 حتی ساده نگاه هم نمی کند

 و من همچنان چشم هایم به دنبال کسی است که نگاهش ساده باشد

 حرف هایش ، خنده هایش ، گریه هایش ساده باشند

 ساده بپوشد

 ساده راه برود

 ساده دستهایم را بگیرد

ساده ساکت بماند

 ساده شلوغ کند

 ساده باشد فقط همین

 خودم هم دیگر ساده نیستم اما و مشکل همین است

*********

در هر صورت نوروز کهن رو به بزرگان خودم تبریک عرض مینمایم

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت0:57توسط حسین | |